به گزارش سایت دانشنامه زن مسلمان، دکتر احمد پاکتچی در کارگاه مبانی پیوسته نگری در سیره نگاری گفت: این بحث درباره مبانی نظری پیوسته نگری خواهد بود و قاعدتا با بحث دیگری تکمیل می شود و آن پیاده سازی نمونه ها در حوزه پیوسته نگری است. ماهیت بحث این است که اندکی در مورد مبانی نظری توضیح داده شود و صورت مساله را طرح کنیم تا ببینیم چقدر مقبول خواهد افتاد و چقدر امکان در مباحث سیره وجود دارد؟
عنوان ممکن است یک مقداری ابهام داشته باشد اینکه دنبال چه چیزی هستیم و در اینجا سعی میشود که توضیح دهیم که صورت مساله چیست و در سیره نگاری به دنبال چه چیزی هستیم؟
این بحث درباره مبانی نظری پیوسته نگری خواهد بود و قاعدتا با بحث دیگری تکمیل می شود و آن پیاده سازی نمونه ها در حوزه پیوسته نگری است. ماهیت بحث این است که اندکی در موردمبانی نظری توضیح داده شود و صورت مساله را طرح کنیم تا ببینیم چقدر مقبول خواهد افتاد و چقدر امکان در مباحث سیره وجود دارد.
اصطلاح پیوستار را که به کار بردیم در واقع معادل اصطلاح فرهنگی Continiue است و اصطلاح پیوسته نگری معادل continueitisem به کار می بریم. شاید هر دو اصطلاح در حوزه مباحث علوم انسانی پرکاربرد نباشند و بنابراین لازم است راجع به این واژه توضیح دهیم.
شاید بد نباشد گفتن این موضوع که در سال 1906 همزمان با طرح نظریه نسبیت آلبرت انیشتین کسی که حتی مدتی استاد انیشتین بود بنام هرمان مینکوفسکی نظریه کانتینیوم در حوزه فیزیک را ارائه می دهد و ایشان می خواهد به این نکته اشاره کند که به صورت کلاسیک و سنتی تا قبل از انیشتین همیشه یک همچین تلقی وجود داشت که مکان، مکان و زمان، زمان است. وقتی راجع مکان بحث می شود از سه بعد طول عرض و ارتفاع و وقتی درباره زمان صحبت می شود مساله چیز دیگری است مساله شدن، صیرورت و ظرفی که این صیرورت در آن اتفاق می افتد. بحث هایی که انیشتین در باب نظریه نسبیت ارائه داده بود تفکر سنتی را به هم می ریخت و نشان می داد که بین زمان و مکان ارتباط مستقیم وجود دارد و زمان در کنار سه بعد قبلی به عنوان بعد چهارم مطرح میکند. هرمان مینکوفسکی در واقع مساله را به این شکل مطرح می کند و خودش هم در سخنانش بیان می کند که من می خواهم نظریه ای را ارائه دهم که به قدری رادیکال به نظر می رسد و تند است و خودش هم به تندی آن اعتراف می کند و آن اینکه ما هیچ چیزی را اگر بخواهیم از منظر این تئوری به قضیه نگاه کنیم این جهان یک پیوستار است و هیچ اتفاقی در جهان نمی افتد به این دلیل که وقتی ما از اتفاق صحبت می کنیم یعنی آن این است که در یک زمانی چیزی در جایی قرار دارد و در زمان دیگری در جای دیگری قرار دارد در حالی که موضوع به نوع فهم و نگرش ما بر می گردد. مساله این است که به دلیل اینکه خود ما در قالب ابعاد گرفتار آمده ایم و در زندان ابعاد قرار گرفتیم احساس می کنیم مثلا فرض کنید کسی که از نقطه x حرکت می کند و در نقطه y قرار می گیرد در زمان ما قبل در x بوده و در زمان ما بعددر y بوده پس یک حرکت و تحولی اتفاق افتاده در حالیکه اگر ما زمان و مکان را مربوط به یک پیوستار بگیریم و زمان چیزی نباشد جز بعد چهارم سه بعد قبلی طول و عرض و ارتفاع در واقع هیچ چیزی از هیچ جایی جابجا نشده و فقط ما داریم مختصات سه بعد را نسبت به یک بعد و مختصات این چهار بعد را با هم می سنجیم و به این ترتیب در مورد سنجش خودمان درباره این مختصات بحث می کنیم. اما چون خودمان تمام تجربیات را در زندگی درگیر این مختصات بوده احساس می کنیم یک اتفاقی افتاده و یک چیز جابجا شده بر همین اساس بود که یک سری کتاب هایی با عنوان sciencefction نوشته شد حتی فیلم هایی ساخته شد و اصطلاحی به وجود آمد به عنوان سفری در زمان یعنی افرادی مثلا از یک ماشین هایی استفاده می کنند که از زمان حال به زمان گذشته و از زمان حال به زمان آینده می روند در حالی که ممکن است اگر ما نگاه کلاسیک به این موضوع داشته باشیم می گوییم چنین چیزی نه تنها غیر ممکن است بلکه احمقانه و ابلهانه است. به دلیل اینکه چطور می شود به جایی سفر کرد که هنوز وجود ندارد. چطور می شود به جایی سفر کرد که زمانی بوده و الان وجود خارجی ندارد. لازمه اینکه سفری اتفاق بیفتد باید چیزی باشد اما در این نوع نگاه، مساله فقط یک بعد بود که باید پیموده می شد در واقع همه زمان های گذشته و آینده همه به صورت بالفعل وجود داشتند تنها مساله که بود حسی که موجودی که درون این ابعاد زندگی می کند مثل یک انسان نسبت به ابعاد به گونه ای است که احساس می کند بعضی از زمان ها از دست رفته و برخی از زمان ها در آینده به وجود خواهد آمد. حرف های هرمان مبنکوفسکی یک اندکی قلمبه است اما با فرمول های ریاضی و بحث های فیزیکی توضیح می دهند و مخاطب را اقناع می کند که این حرف معقولی است.
ارتباط این نظریه با تاریخ
ارتباطش با تاریخ چیست؟ ارتباطش با تاریخ این است که اگر این نوع نگاه به زمان مقبول واقع شود در آن صورت تعریف از تاریخ نیز عوض خواهد شد برای اینکه نگاه ما به تاریخ اگر همان نگاه سنتی و همیشگی باشد بر اساس نگاه ما قبل انیشتینی به زمان است ولی اگر نگاه ما به زمان تغییر کرده باشد در آن صورت ما در تاریخ با پدیده هایی که اتفاق می افتند و می روند و الان وجود ندارند سروکار نداریم و نوع نگاهمان نگاه متفاوتی خواهد شد. و این تنها مساله ای نبود که در بحث مفهوم پیوست نگری یا کانتینیوم مطرح شود یک مساله دیگر وجود داشت و آن این است که این امکان جابجایی هم بین ابعاد فراهم می شد همان طور که امکان جابجایی در درون خود سه بعد وجود داشت امکان جابجایی بین بعد زمان و بعد مکان هم می توانست مطرح شود. همانطور که امکان جابجایی در درون خود سه بعد وجود داشت امکان جابجایی بین بعد مکان و زمان نیز وجود خواهد داشت این خودش دوباره زمینه یک مجموعه ای از scienxfiction ها را میتوانست فراهم کند و تصوراتی که می شود در مورد نوع تغییراتی که در این عالم می تواند اتفاق بیفتد در ذهن انسان خطور کند.
وجود یک همچین نظریه ای در اوائل قرن بیستم موجب شده است که ما در دوره های بعدی در حوزه های مختلف علوم انسانی به تدریج با گرایش هایی مواجه هستیم که بدنبال این هستند که به نوعی پیوستارهایی این چنینی را در حوزه علوم انسانی که بدنبال چنین پیوستارهایی باشند یکی از حوزه های علوم انسانی که بدنبال چنین پیوسته نگری هایی هستند تاریخ است، روانشناسی، زبانشناسی و برخی دیگر از حوزه های علوم انسانی است که درگیر چنین نگرشی شده اند.
من با وجود اینکه بحثمان را قدری قلمبه شروع کردم قصد ندارم تا آخر بحث را به همین شکل پیش ببرم بلکه تلاش خودم را خواهم کرد که یک مقداری بحث را ملموس تر کنیم و بتوانیم ارتباط بهتری با موضوع برقرار کنیم شاید مثلا فرض کنید یکی از مواردی که می تواند ارتباط بهتری با نظریه کانتینیوم یا پیوستار در حوزه علوم انسانی برقرار کنیم نوع نگاهی است که با بحث های زبان شناسی به مساله پیوستار وجود دارد. در بحث زبان شناسی یکی از مسائل مهمی که وجود دارد این است که ما می دانیم یکی از اتفاقاتی که می افتد این است که زبان ها تغییر می کنند مثل زبان فارسی باستان که تبدیل شده به زبان فارسی میانه و فارسی میانه به فارسی نو تبدیل می شود عین این اتفاق در زبان های دیگر اتفاق می افتد. نگاه سنتی این بود که یک زبان از بین می رفت و زبان دیگری جایگزین آن می شود. نگاه پیوستار مساله را به این شکل نمیبیند و کل را به مثابه یک واحد نگاه می کند یعنی می گوید ما یک چیز داریم بنام زبان فارسی ولی در واقع زبان فارسی در ابعاد جابجایی هایی اتفاق می افتد. بنابراین اگر ما می خواهیم این پدیده را مورد مطالعه قرار دهیم قواعد حاکم بر این جابجایی ها را مورد مطالعه قرار می دهیم. نه اینکه فرض را بر این بگذاریم که چیزی بوده و نابود شده و چیز دیگری جایگزین آن شده است. بنابراین در واقع یک نوع پیوست نگری به وجود می آید که کل ماجرا را به مثابه یک پدیده واحد به آن نگاه می کند و صرفا موضوع را شبیه به یک خمیر مجسمه ای می کند که در دست یک کودکی است که به یک اسباب بازی تبدیل می شود می توان تشبیه کرد و این خمیر مجسمه به شکل های مختلفی در می آید تکه های از آن کنده می شود دوباره تکه ها را بهم وصل می کند و دوباره اینقد خمیر مجسمه را ورز می دهد و به شکل های مختلف در می آورد که ما دائما احساس می کنیم این خمیر به شکل های جدید و جدیدتری تبدیل می شود ولی در هیچ تغییری در خمیر روی نداده است و خمیر همان بوده که از اول بوده و خمیر با یک فقط با یک سلسله فرم هایی که به این خمیر داده می شود این شکل ها دائم تغییر می کند و به صورت های مختلفی در میاید. ما از این بحث خمیر در بحث کانتینیوم می خواهیم جلوتر رویم شاید تا اینجا هم توانسته ایم یک چنین ارتباطی برقرار کنیم مثلا فرض کنیم که با زبان فارسی بگیریم و بگوییم زبان فارسی یک خمیر مایه ای است که در شرایط مختلف می تواند رفتارهایی را از خود نشان دهد حال آنکه کل رفتارها بعلاوه آن شرایط در مجموع به یک پارامتر های مشخص و واحدی بر می گردد می شود این را بزرگتر کرد و زبان فارسی یک تافته جدا بافته نیست. خود زبان فارسی نیز مرتبط با زبان های دیگری است که مثل هندی و هند و اروپایی که در اروپا به آن تکلم می شود و اینها مجموعا باز یک پیکره واحدی را تشکیل میدهند و همه اجزایی از یک پیوستار هستند. احیانا اگر این نظریه ها پذیرفته شوند که خود زبان های هند و اروپایی با زبان های دیگر مرتبط هستند دوباره یک پیوستار بزرگتر را تشکیل می دهند. بنابراین باید قواعد مرتبط با آن پیوستار بزرگتر را مورد مطالعه قرار داد به جای اینکه مطالعات ما تحول محور باشد و ببینیم این تحول چگونه اتفاق افتاده این امکان وجود دارد که اساسا ما به تحول قائل نباشیم بلکه به نسبتی میان حالت ها و شرایط یعنی (position & condition) معتقد باشیم که پوزیشن هایی در مقابل حالت هایی وجود دارند و وقتی که ضرب در هم می شوند به یک x مشخص منجر می شوند و این x مشخص همان پیوستاری است که ما در مورد آن صحبت می کنیم مثلا 3 ضربدر 2 و 3+3 یا 4+2 یا 5+1 و مجموعه اعداد دیگری که ضرب تفریق و بعلاوه شوند در نهایت به عدد 6 برسند چیزی نیستند جز مجموعه ای از شرایط و حالتهایی که ما به وجود آوردیم ولی همه آنها قراره به عدد 6 برسند. یک همچنین نگاهی امروزه مورد استفاده قرار میگیرد که در مطالعه زبانها و گروهی از زبان شناسان اساسا بر این اساس زبان را مورد مطالعه قرار می گیرند که تحت عنوان continueis شناخته می شوند یا آنهایی که پیوست گرا هستند و پیوسته نگر به زبان نگاه می کنند.
مطالعات مشابه ای هم در روانشناسی اتفاق افتاده است آدم های مختلف چرا رفتارهایی مختلفی از خود نشان می دهند خیلی وقتها آدم های مختلف رفتارهایی که از خود نشان می دهند حاصل ضرب شرایط و حالت هاست که اگر ما با آن شرایط و حالت ها را با هم ترکیب کنیم ممکن است به یک امر مشترک دست پیدا کنیم.
در رابطه با بحث پیوستار من دقیقا می خواهم قدم بعدی را بردارم و سیر مقوله بندی یا categorization را مطرح می کنم ما به مساله وضعیت و شرایط اشاره کردیم که پوزیشن و کاندیشن که چگونه وضعیت و شرایط دو طرف عملیات ضرب یا بعلاوه هستند که حاصلش قرار است یک وضعیت نسبتا مشخص و ثابت باشد. آن چیزی که در واقع این شرایط را ایجاد می کنند و منجر به وجود آمدن وضعیت های مختلف می شود تحت عنوان مقوله بندی یا categorization از آن می توان صحبت کرد بنابراین مقوله بندی می تواند جدیترین و مهم ترین قسمت کار باشد از نظر نوع نگرشی پیوستاری به تاریخ. یعنی اگر تاریخ را به مثابه یک پیوستار ببینیم که راجع به آن صحبت می کنیم، اولین بحث این خواهد بود که این تاریخ از یک سری مقوله و کتگوری تشکیل شده است اگر نگوییم از یک سری تحول. یعنی نگاهمان را به جای اینکه تحول محور کنیم و دائما به این شکل نگاه کنیم که اموری که نابود شدند و اموری که هنوز نیستند و کل تاریخ ما به یک مو بند است و آن لحظه ای که انگار الان فقط هست و در لحظه هم در حال نابود شدن است، بریم به سمتی که پیوستاری ببینیم آن چیزی که به ما اجازه می دهد یک نگرشی را جایگزین نگرش قبلی کنیم مساله مقوله بندی است که کمی درباره آن صحبت خواهیم کرد.
مقوله بندی
اولا یکی از مسائلی که می توان گفت بشر در طول تاریخ معرفت خود به سمتش رفته گرایش به سمت مقوله بندی جهانی است یعنی ما دائما جهان را به مثابه یک پیوستار نگاه می کنیم اما خودمان در آن گسست ایجاد می کنیم. مثلا ممکن است من یک مایعی را در داخل فنجان با آن مواجه هستم، اولا همین که دارم می گویم فنجان، مایع داخل این فنجان یعنی بلافاصله مقوله بندی می کنم و دو چیز را از هم متمایز می کنم در حالیکه من با شی جامدی مواجه هستم و یک شی مایعی و بین یک شی جامدی و این شی مایع یک پیوستار وجود دارد. بعد راجع به این شی مایع که صحبت می کنم راجع گرما مزه بو رنگ صحبت می کنیم که هیچکدام از هم جدا نیستند یعنی این مایع چیزی جدای از مزه و بو وجود ندارد چه بسا آن چیزی که این مزه را برای آن به وجود می آورد ارتباط مستقیم با آن جنبه ای دارد که آن بو را از آن متصاعد می کند و ارتباط مستقیمی با آن حرارتی دارد چون همین چایی سرد دیگر آن بو را ندارد و یک ارتباط کاملا مستقیمی بین همه مقولات که من از همدیگر جدا کردم در دنیای واقعی وجود دارد. حتی ممکن است در ذهن خودم تصور کنم این مایعی که در داخل این استکان وجود دارد یک قسمتی از آن را آب تشکیل داده و یک قسمتی را ذرات حاصل از چای که من دم کردم در حالیکه آن چیزی که الان وجود دارد از آب و چایی اش جدا نیست از رنگش جدا نیست بلکه من با یک پدیده مواجه هستم این خاصیت ذهن ماست مقوله بندی یعنی ما دائما با چیزی که مواجه می شویم شروع میکنیم آن را با یک ساتور ذهن خودمان به نحو بیرحمانه ای کاملا قطعه قطعه می کنیم. و خودمان هم می دانیم به به این شکل قطعه قطعه شده در دنیای بیرون وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد به درد ما نمی خورد ما وقتی راجع به خودمان صحبت می کنیم می گوییم ما یک روح داریم یک جسم اگر ما روح و جسم را به این شکل دو شق در دنیای خارج وجود داشت ما مرده بودیم و نمی توانستیم بعنوان یک موجود زنده اظهار نظر کنیم و حرف بزنیم خیلی طبیعی است این کاری که ما انجام می دهیم با آنچه که در دنیای بیرون وجود دارد کوششی در جهت گسست در پیوستار است یعنی پدیده ای است که به خودی خود یک امر پیوسته است ولی ما آن را گسسته می کنیم.
پیامد های مقوله بندی
نمونه های برای این که این مقوله بندی چه رفتارهایی را در فضای علم به ما تحمیل کند یعنی در واقع یک مقوله بندی بعد دوباره ترکیب نه با یک هدف غیر عقلایی بلکه با هدف کنترل، با هدف رسیدن به آن چیزی که مطلوب ماست.
مثلا فرض کنید ما در فضای زبان کاملا مرسوم است که اینکار انجام بگیرد به صورت عادی مردم فارسی صحبت می کنند در طول قرن های متمادی این اتفاق رخ داده است ولی یک وقت هست ما با همین رفتاری که با شیر داریم با زبان انجام می دهیم اول یک زبان استاندارد را تعریف می کنیم بعد برای خودمون درصد قرار می دهیم که زبان استاندارد؟ چیست زبان عامیانه چیست و در کدام کانتکس من مجاز هستم که چقدر عامیانه یا چقدر استاندار صحبت کنم. بنابراین آموزشهایی می دهد که مجریان تلویزیون حق دارند این درصد از ترکیب زبان ادبی و رسمی استفاده کنند. اساتید دانشگاه باید این درصد از زبان، نویسندگان داستان ها اگر از اول گفته باشند که داستانی را به زبان عامیانه می نویسند درصدش این است اگر به زبان ادبی بنویسند درصدش اینقدر است و همین سیستم را پیاده سازی می کنیم. اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ اینجا اتفاقی که افتاده این است که فقط نرفتیم مقولاتی را در زبان شناسایی کنیم بعد به صورت خود آگاه بگوییم که این مقولات قابل تفکیک نیستند. ما به صورت ذهنی باز تولید کرده ایم یعنی آمده ایم گفتیم چند نوع زبان داریم ما یک پدیده عامیانگی داریم، یک پدیده عددیت داریم اینها نسبت هایی هستند که با هم ترکیب می کنیم
مثلا شیر پرچرب یا کم چرب در اختیار مخاطب خودمان قرار می دهیم. فرض کنید در بحث های فرهنگی هم همین کار صورت می گیرد یعنی خیلی از موارد مثلا شناسایی می کنیم که ببینیم عوامل ناظر بر ملیت ایرانی فرض کنید که در فرهنگ ایرانی چه چیزهایی هستند؟ بعد بررسی می کنیم چقدر می خواهیم از آن استفاده کنیم؟ و با چه درصدی؟ و بعد سعی می کنیم باز تولیدهایی که انجام می دهیم این باز تولید های فرهنگی می توانند داستان، شعر، فیلم باشند یا هر چیز دیگری سعی می کنیم این درصد ها را به صورت کنترل شده اعمال کنیم این از همان نوع دومی است که من در صفحه قبل داشتم در مورد آن صحبت می کردم یعنی اینجا مقوله بندی نوع اول صورت نگرفته که من کاملا می دانم نسبت ها چه هستند اینجا ما یک دنیای جدیدی را تعریف می کنیم که این دنیای جدید این گسست را به رسمیت شناخته است و گسست را بعنوان واقعیتی مربوط به دنیای بیرون قبول کرده است. وقتی به فرهنگ نگاه می کنیم نمی گوید فرهنگ از مقوله هایی تشکیل شده می گوید این فرهنگ از مقوله های قابل تجزیه ای تشکیل شده که یکبار تجزیه می کنم بعد با نسبت دلخواه آنها را با هم ترکیب می کنم و بعنوان یک محصول و کالا به مخاطب خود عرضه می کنم.
اگر در واقع وارد فضای فرهنگی شویم این بیشتر بحث معنادهی تعریف محور است ما عناصر فرهنگی را تعریف می کنیم و به میراث فرهنگی معنا دهی می کنیم و به این ترتیب امر فرهنگی را بر اساس تعاریف بازسازی می کنیم. مثلا تخت جمشید در طول 2500 سال گذشته بوده و مردم ایران همیشه دیدند ولی کارکردی که در دوره پهلوی داشته با کارکردی که امروز دارد کاملا متفاوت است و هردو با کارکردش در قرن های گذشته متفاوت است.
کارکرد مقولات باز تولید در تاریخ
حالا در حوزه تاریخ این مقولات باز تولیدی چگونه کار می کنند؟ آیا در تاریخ همین اتفاق افتاده است؟ اگر ما تاریخ را به این شکل نگاه بکنیم که بگوییم زندگی بشر، بشر زندگی کرده و می کند و خواهد کرد. اگر پیوستاری به قضیه نگاه کنیم بشر، زندگی اصلا کلمه سوم دیگر لازم نیست یعنی لازم نیست فعل گذشته حال و آینده را به کار ببریم. این پدیده ای که داریم راجع به آن صحبت می کنیم یعنی زندگی بشر به مثابه یک پیوستار قرار است با عنوان تاریخ باز تولید شود. اگر این مقوله بندی به صورت آگاهانه ای رفت و برگشتی اتفاق می افتد یعنی شما همه حرفها را زدید پیوستار و فلان… ولی ما عادت داریم بالاخره بشر هستیم یعنی عادت کرده ایم که گذشته را گذشته ببینیم آینده را آینده ببینیم نگاه پیوستاری این دیدگاه را قبول دارد که بشر بدون مقوله بندی نمی تواند زندگی کند مساله ما فقط این است که توجه داشته باشیم این مقوله بندی حاصل فعالیت ذهنی ماست و بعد بتوانیم دوباره به واقعیت برگردیم. اما مقوله بندی های باز تولیدی آنهایی هستند که یک واقعیتی را ساختند و جایگزین واقعیت که وجود دارد می کنند و در واقع در فضای ناخود آگاه این واقعیت باز تولید شده عملا جای واقعیتی را که ما در بیرون می بینیم را می گیرد. وقتی می گوییم در بیرون احساس می کنیم باز هم داریم مقوله بندی می کنیم درون و بیرون را اما برمیگردم و اصلاح میکنم اما می دانم که بیرون و درونی وجود ندارد. اما من به دلیل ضعف های معرفتی یک انسان گاهی مجبورم از این دیالوگ استفاده بکنم ولی این دیالوگ را جدی نگرفته ام و اعتقاد ندارم که در درون و بیرون من دو تا جهان مجزا از هم هست.
موارد مقوله بندی های بازتولیدی
کجا مقوله بندی های باز تولیدی اتفاق می افتد. اگر ما بتوانیم مروری داشته باشیم خیلی راه ما در بحث پیوسته نگاری در تاریخ باز می شود.
در حوزه تاریخ یکی از مهمترین اتفاقات که می تواند زمینه یک مقوله بندی باز تولیدی را فراهم آورد در واقع باز تولید دراماتیک است که در تاریخ خیلی مفید است که با مفهوم دراما که از مفاهیم خیلی کهن در حوزه علوم انسانی است آشنا شویم. سابقه آن به بحث های فلسفه یونان باستان برمی گردد. یعنی از زمان فلسفه ارسطو و افلاطون بحث دراما وجود داشته تا امروز. اینکه می خواهیم امر تاریخی را در قالب یک درام باز کنیم. در قالب یک نمایش باز تولید کنیم در حالی که امر تاریخی خود از جنس نمایش نیست و به محض اینکه ما می خواهیم واقعیت تاریخی یا امر تاریخی (اجازه دهید من از امر تاریخی استفاده کنم) وقتی که امر تاریخی را به صورت یک نمایش بازتولید می کنیم ویژگی های نمایش را به زور بعنوان یک فرمت در آن وارد می کنیم. از جمله ویژگی های نمایش که از قدیم ارسطو به آن توجه کرده بود ارسطو بحثی دارند بعنوان وحدت های سه گانه در دراما. این بحث را ارسطو در کتاب بوطیقا مطرح می کند. یک نمایش که روی پرده می رود باید سه وحدت داشته باشد. اگر این سه وحدت نداشته باشد این درام یک درام معیوبی است از نظر ارسطو. وحدت در عمل، مکان و زمان. حرفهای ارسطو در این زمینه قدری تند به نظر می رسد. یعنی برای امروز تاریخ گذشته است ولی تا حد زیادی بر فضای مطالعات درام حکم فرماست. ارسطو وقتی که وحدت اکشن یا عمل را مطرح می کند می گوید یک نمایش باید در مورد یک کار صحبت کند. مثلا پادشاهی دوتا فرزند است که فرزند کوچک می خواهد وارث پدر شود و دنبال نقشه ای است که برادر بزرگ را بکشد تا بتواند جانشین پدر شود. این یک وحدت عمل است. درامی که روی پرده نمایش می رود نباید دیگر راجع به موضوعاتی دیگر صحبت کند و مسائل با هم مخلوط شود به فرض آن که ملکه هم نسبت به یکی از فرزندانش نظر بیشتری داشته باشد تا فرزند دیگر. اگر رفتار ملکه ربطی به این دارد که این آقا می خواهد برادر بزرگ را بکشد این به درام مربوط است ولی اگر رفتار ملکه به این درام مربوط نیست باید از نمایش حذف شود. هر چیزی که به آن اکشن اصلی یعنی تصرف حکومت و گرفتن حکومت از برادر بزرگتر با استفاده از قتل مربوط شود در این وحدت عمل جا میگیرد در غیر این صورت خارج از موضوع آن نمایش است. وحدت مکان میگوید تمام درام ها باید در یک مکان اتفاق بیفتد.
و سومی وحدت زمان. ارسطو می گوید تمام اتفاقات یک نمایش باید ظرف مدت 12 ساعت یا به قول دیگری 24 ساعت اتفاق بیفتد. دو تا نقل از او وجود دارد. حداکثر نباید بیشتر از 24 ساعت باشد بنابراین اگر شما اتفاقاتی را مطرح می کنید بیش از 24 ساعت طول می کشد وحدت نمایش از لحاظ زمانی به هم می ریزد. این هم عرض کردم که اعتبار دارد برای اینکه کسانی آمده اند که 24 ساعت را با یک تکنیکهایی زمانش را افزایش دهیم و با تکنیک هایی مکان را وسیع تر کنیم. اما کلیت این وحدت های سه گانه اگر نباشد درامی شکل نمی گیرد هنوز سر جای خود باقی مانده است. حتی نظریات معاصر. حالا اگر من با این وحدت های سه گانه برگردم توجه کنیم اگر ما امر تاریخی را در قالب یک درام بازتولید کنیم در واقع وحدت های سه گانه را بر آن امر تاریخی تحمیل کردیم ولو نه در حد 24 ساعت بلکه در حد یک مقدار توسعه یافته ولی به هر حال یک شرایط زمانی خاص شرایط مکانی خاص و یک موضوع خاص به آن تحمیل کردیم و معنای آن این است که این زمان را از زمان های دیگر بریدیم. این مکان را از مکان های دیگر بریدم و این اکشن و کنش را از کنش های دیگر بریدیم. در حالی که این دنیا برهم کنش همه کارهایی است که همه انجام می دهند. مثل اینکه یک داعش برای چه چیز به وجود آمده اند در پاسخ می گوییم یک سری قدرت های جهانی که شیعه را در منطقه تضعیف کنند آمدند و این گروه را به وجود آوردند. ممکن است این حرف در حد 5 یا ده درصد درست باشد ولی واقعیت این است همه اتفاقاتی که در جهان افتاده اند این شرایط را به وجود آورده اند. یعنی اتفاقات اقتصادی هم موثر بوده است اتفاقات اجتماعی، مدرنیته همه عوامل موثر بوده که به وجود آمده است و به محض اینکه یک پدیده ای مثل داعش را دراماتیک نگاه کنیم به یک نمایش که روی پرده رفته تبدیل کنیم، انگار که داعش چگونه به وجود آمد. نمایشی در تئاتر شهر؛ آن موقع ما مقوله بندی انجام داده ایم اما این نوع مقوله بندی از نوع قابل تحمل نیست.این مقوله بندی باز تولیدی است یعنی انگار ما یک امر دراماتیک را جایگزین امر واقعی می کنیم که در دنیای بیرون وجود دارد با کارکرد های خاصی می توانیم درام بسازیم مثلا فرض کنید ما یک فیلم بسازیم که چگونه داعش وجود آمد اشکالی ندارد ما خیلی وقت ممکن است برای روشنگری و برای اهداف مختلفی همچین کاری انجام دهیم ولی اینکه فکر کنیم همین است یعنی احساس کنیم که همه عوامل را در نظر گرفتیم آنجا اشتباه کردیم یعنی همیشه به این نکته توجه کنیم که ما براساس تحقیقاتی که انجام دادیم یک سری عوامل در تشکیل جلسات موثرتر بوده اند در تشکیل داعش و حالا تعلیما و تقلیلا می توانیم آن را در قالب یک درام به نمایش در آوریم. از لحظه ای که باور کنیم آنچه که در دنیای بیرون وجود دارد مثل همین درامی که ساخته ایم دچار اشتباه شده ایم. ولی وقتی بگوییم موثرتر بوده دیگر اولی است اگر بگوییم جدایی من فاعل شناسا از بیرون جدایی دنیای درون از بیرون صرفا ترفندی است که ما انسانها برای این استفاده می کنیم که قادر به تفکر باشیم، قبول است ولی اگر ما بدون اینکه اعتراف به ضعف انسانی خودمان و بگویم منِ فاعل شناسا جدای از دنیای خارج هستم کنیم دچار اشتباه شده ایم و اگر ما بخواهیم در مورد یک پدیده ای صحبت کنیم چاره ای نداریم جز اینکه برش هایی را به وجود آوریم و این قول به صورت قلمبه امکان مطالعه در موردش نداریم ولی اینکه یک لحظه باور کنیم آنچه که برش زدیم و بازتولید کنیم همان واقعیت بیرونی است و محاسباتمان را محدود کنیم به آنچه خودمان برش زدیم این موقع ممکن است اشتباه کنیم.
باز تولید دراماتیک امر تاریخی
بنابراین بنده روی مقوله بندی باز تولیدی یک اندکی موضوع را در حوزه تاریخ متمرکز کنم بر روی باز تولید دراماتیک امر تاریخی. به نظر می رسد یکی از مواردی که به بحث پیوسته نگری لطمه می زند آنجایی است که ما درام می سازیم و سعی می کنیم تاریخ را در حد یک نمایش با کنش گرا های خاص، مکان خاص و زمان خاص برش بزنیم و این برش را جدی بگیریم، با تاکید بر همین جدی گرفتن.
حال بحث را خاص تر می کنیم توجه دوستان را به نکته ای جلب کنم و اینکه ما وقتی در حوزه اخبار مربوط به سیره و شخصیت های مقدس بحث می کنیم حالا در حوزه دنیای جهان اسلام بحث سیره یا بیرون از جهان اسلام در فضای مسیحیت با بحث قدیس نگاری مواجه شدیم و در جلسات گذشته راجع به آن صحبت کردیم در اینجا چالشهایی داریم که قدری متفاوت است با تاریخ نگاری عادی و برای همین است که موضوع برای ما مهم شده و روی این موضوع ذره بین گذاشتیم و از این منظر نگاه می کنیم. بخشی از آن در چارچوب مقوله بندی است از این ویژگی و از این تفاوت. اینکه وقتی از یک امر که صحبت از امر تاریخی است یا امر سیرهای یک امری که فکر می کنیم به حوزه سیره مربوط می شود مثل اینکه ندایی آمد لا فتی الا علی لا سیفالا ذوالفقار در ماجرای جنگ احد یا بدر. آنچه که فکر می کنیم امری مربوط به سیره است موقعی که می خواهیم مقوله بندی کنیم چگونه مقوله بندی کنیم؟ آیا با تکیه بر تاریخیتش مقوله بندی می کنیم؟ یا با تکیه بر جنبه دراماتیکش؟ وقتی بر تکیه بر جنبه دراماتیک صورت می گیرد همان مسائلی اتفاق می افتد که راجع به آن صحبت می کردیم یعنی می گوییم منادی چه کسی بود؟ به چه کسی ندا کرد؟ چه کسانی این ندا را شنیدند؟ آن اکشن چه بود؟ و مطلبی که گفته شد چه بود؟ و به این شکل مساله را تصویر می کنیم مثلا اگر اینجا صحنه تئاتر باشد و بخواهیم این ندا را بعنوان یک امر دراماتیک روی این صحنه باز تولید کنیم چه هنر پیشه هایی را باید به کار بگیریم؟ چه جلوه های ویژه ای؟ و چه اتفاقی را باز تولید کنیم؟ این نگاه، یک نگاه دراماتیک است و ممکن است زمانی که ما مقوله بندی می کنیم این مقوله بندی را روی این جنبه بیاوریم. ولی گاهی اوقات ممکن است به مساله نوع دیگر نگاه کنیم یعنی تکیه ما بر جنبه تاریخیت مساله باشد. منظور از جنبه تاریخیت یعنی آن نسبت هایی به قبل و بعد و نه نسبت هایی به زمان معین. در واقع تفاوت به جنبه دراماتیک و تاریخی همین است. در درام وقتی جنبه درام تشکیل شود زمان معین به قول ارسطو 24 ساعت به قول کسانی که دیدگاه ارسطو را تغییر دادند قدری زمان بیشتر ولی ظرف زمانی در نگاه دراماتیک، ظرف زمانی است که مهم است در نگاه تاریخی نسبت به قبل و بعد. یعنی شما می گویید این ندا کی آمد کجای جنگ بدر و احد بعد از زمانی که عده ای پا به فرار گذاشتند بعد از لو رفتن آن گردنه که مشرکین حمله کردند و عده ای که امیر المومنین در راس آنها بود و ثابت قدم بودند و صحنه جنگ را تغییر دادند؟ چه زمان این منادی ندا کرد لا فتی الا علی و لا سیف الا ذوالفقار، اگر این اتفاق در جنگ بدر افتاده چه وقت و کجای جنگ بدر اتفاق افتاده است قبل از چه اتفاقی بعد از چه اتفاقی؟ اینجا باز هم یک مقوله بندی را انجام می دهیم. اینجا مقوله بندی ما زمان محور است و بر اساس سنجش های زمانی قبل و بعد. اینجا مقوله بندی ما دراماتیک است و بر اساس صحنه آرایی و بردن روی صحنه نمایش است. جالب است وقتی ما به متون سیره نگاه می کنیم با هر دو نوع مقوله بندی مواجه می شویم. بعضی اتفاقات هستند که انگار قرار است فقط یک چیزی را برای ما به تصویر در بیاورند. ما اصلا نمی دانیم قبل و بعدش چه اتفاقی افتاده است. مثلا فرض کنید کسی آمده خدمت امیر المومنین(ع) مطالبی را بیان می کند حضرت می فرماید کهانا فوق فی ما قلبک و دون ما. . . مشخص است یک نفر اعتقاد به امیر المومنین ندارد چابلوس است و می خواهد موقعیتی در نزد امیر المومنین برای خود فراهم کند و به این شکل دارد مساله را با مجامله و تعریف های آنچنانی درباره امیر المومنین می خواهد به آن موقعیتی که می خواهد کسب کند و حضرت چنین پاسخی را می دهند. اگر شما از یک کارگردان تئاتر بخواهید که این را به صورت یک درام روی صحنه ببرد می تواند اینکار را انجام دهد. یک شخصیت پردازی می کند یک نفر را بعنوان شخص چابلوس و زمان می تواند یک روز معین باشد. قطعا این اتفاق در مکان معین افتاده جابجایی مکانی هم وجود ندارد اکشن هم آن وحدت خود را دارد یعنی موضوع یک چابلوسی برای رسیدن به یک موقعیت و نوع مواجه امیرالمومنین با این چابلوسی است. به راحتی می توان این را روی صحنه برد ولی اگر منظر تاریخیت و مقوله بندی تاریخی به قضیه نگاه کنیم هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم. برای اینکه به هیچ وجه معلوم نیست که این مطلبی که گفته شده است معلوم نیست و در چه مقطعی از خلافت حضرت علی(ع) گفته شده. قبل از کدام اتفاقات؟ بعد از کدام اتفاقات؟ دست ما در چنین موقعیت هایی کاملا بسته است. اصلا در اینجا مقوله بندی که صورت گرفته به هیچ وجه جنبه تاریخیت به این معنا که نسبت امری به قبل و بعد خود روی محور زمان سنجیده شود نپرداخته فقط به جنبه دراماتیک توجه شده است.
گاهی اوقات درست با عکس این مواجه هستیم یعنی وقتی که می خواهد یک مقوله بندی صورت بگیرد عمدتا تکیه بر روی تاریخیت است ولی ما صحنه پردازی نمی کنیم و پوششی برای آن عوامل دراماتیک شکل بگیرند و به وجود آیند برای اینکه اتفاق به وجود آید در اینجا دیده نمی شود. خیلی از گزارش هایی که در متون تاریخی ما وجود دارد مسائل مربوط به معصومین ارائه می شود از همین جنس است مثلا فرض کنید شما ماجرای اعتراض حضرت زهرا (س) را به مساله گرفته شدن فدک می بینید. خلافت پا می گیرد و به خلیفه اول منتقل می شود. خلیفه اول با توجه به دیدگاه و باوری که دارد نسبت به نحن معاشر الانبیا لانورث تصمیم می گیرد فدک را بعنوان آنچه که متعلق به امام و مسلمین است نه آنچه که متعلق به حضرت زهرا (س) است ضبط کند. بدنبال این مساله حضرت اعتراض میکنند و اقداماتی انجام می دهند از جمله آن خطبه فدکیه و مکالماتی که با صحابه در جهت اعتراض با آنچه که اتفاق افتاده دارند و بعد حضور امیر المومنین را می بینید که ایشان را متقاعد می کنند که ظاهرا شرایط به گونه ای نیست که بتوان این بحث را ادامه داد. حضرت زهرا(س) به این نتیجه می رسند که فعلا این ماجرا را تعقیب نکنند. شما یک پدیده ای را با عنوان اعتراضات دارید و این اعتراضات در واقع بعد از ضبط فدک است و قبل ازاین است که امیر المومنین ایشان را متقاعد کنند که این اعتراضات را انجام ندهند. شما تاریخیت را در اینجا می بینید یک نسبت های قبل و بعد در اینجا کاملا تعریف شده است ولی عناصر دراماتیک حضور ندارند. یعنی شما اصلا کوششی نمی بینید در جهت بحث وحدت مکان شکل بگیرد. مثلا ما نمی دانیم که حضرت کجا این اعتراضات را مطرح کردند و حتی برعکس وقتی متون تاریخی را نگاه می کنید یک حالتی است که حضرت در جاهای مختلفی با گروه های مختلفی از صحابه برخورد می کنند و اعتراض خودشان را به همه ابلاغ می کنند. وحدت مکان نداریم و اصلا نمی دانیم که مجموعه اعتراض های حضرت زهرا (س) در طول 24 ساعت اتفاق افتاده یا اینها ممکن است دو ماه طول کشیده باشند. کوششی اصلا صورت نگرفته است که یک وحدت زمانی یک ظرف زمانی معین حالا اگر 24 ساعت هم نیست بگویند این قدر طول کشید و یک هم چنین ظرف زمانی این داستان ادامه داشت. بنابراین این عوامل دراماتیک اتفاق نیفتادند و اگر کسی بخواهد این را به روی صحنه ببرد آنچه که در کتب سیره آمده است کمکی به کارگردان نمی کند. کارگردان باید همه اینها را از خودش بسازد. یک کارگردان خودش باید این ویژگی های دراماتیک را به ماجرا بدهد. این که در کتب سیره آمده است نه وحدت زمانی و نه وحدت مکانی در آن دیده نمی شود. حتی وحدت کنش هم در آن دیده نمی شود. علت این است وقتی که شما خطبه فدکیه را می شنوید متوجه می شوید که امیرالمومنین مباحث دیگری هم مطرح کرده اند یعنی اینکه حضرت غیر از مطالبه فدک اهداف دیگری را هم دارند دنبال می کنند از جمله اینکه تثبیت کنند جایگاه امیر المومنین آن چیزی نیست که الان شما به او داده اید و انگار می خواهند از حق امیر المومنین دفاع کنند حتی شما در آن خطبه غیر از پس گرفتن فدک و غیر از دفاع از حق امیر المومنین (ع) کنش های دیگری را هم مشاهده می کنید. طبیعی است که اینجوری باشد اما حتی وحدت اکشن به آن معنای ارسطویی در آنجا دیده نمی شود. بنابراین مقوله بندی اتفاق افتاده اما مقوله بندی بر مبنای تاریخیت اتفاق افتاده نه با تکیه بر جنبه دراماتیک.
سعی کردم به دو نمونه که در نوع خود افراطی بودند اشاره کردیم یعنی به نمونه ای اشاره کردیم مثل ماجرای اناماتقولودونمافیقلبک که بیشتر عوامل درماتیک می دیدیم و نه عوامل تاریخیت را و نمونه اعتراضات فدکیه حضرت زهرا (س) که درست عکس این است. اطلاعاتی که درکتب سیره چه سیره نبوی و چه سیره دیگر معصومین با آن مواجه هستیم ترکیبی از آن دوتاست. یعنی ما مرتبا باید سوال کنیم که این ماجرا چقدر جنبه تاریخیت و چقدر در آن جنبه دراماتیک در مقوله بندیش لحاظ شده است. بنابراین پدیده مقوله بندی را برای ما ترسیم می کند که باید بر اساس دو محور مختصات افقی و عمودی دکارتی ما باید وقتی در مورد چارچوب مقوله بندی صحبت می کنیم بر اساس این دو ویژگی بررسی کنیم بعد خواهیم دید که چه ثمره عملی در مطالعه ما در سیره دارد.
اما گاهی اوقات ممکن است در مواجه با مساله سیره از این مقوله بندی عادی فراتر رفته باشیم یعنی هم مقوله بندی تاریخی و هم مقوله بندی دراماتیک به نحوی متعارف هستند. یعنی رویکرد دراماتیک با پدیده ها کاری است که معمولا اتفاق می افتدو تا زمانی که امر تاریخی آن را به صورت تاریخی یا دراماتیک مقوله بندی می کنیم کار ویژه ای که فقط مربوط به حوزه های شخصیت های مقدس بوده انجام نداده ایم. این کار مربوط به شخصیت های کاملا عادی در تاریخ اتفاق می افتد این قسمت دو است که یک مقداری مساله سیره را پیچیده تر می کند تا اولی. آنجایی که ما از چارچوب مقوله بندی متعارف خارج می شویم و تکیه می کنیم بر کارکرد های ایدئولوژیک یا اسطوره ای مثلا فرض کنید وقتی ما راجع به تاریخیت صحبت می کنیم آدمها بر اساس قبل و بعد تاریخ می خوانند و وقتی در مورد درام صحبت می کنیم درام وحدت زمان و مکانی دارد ولی گاهی اوقات انگار در سیره اگر بخواهیم از تعبیرات sciencfiction استفاده بکنیم انگار سوار ماشین زمان شده اید زمان نه معنای تاریخی دارد و نه معنای دراماتیک. مثلا وقتی که پیامبر اکرم (ص) در ماجرای معراج به بیت المقدس تشریف بردند سبحان الذی اسرا بعبدهلیله در بیت المقدس با حضرت ابراهیم و حضرت موسی(ع) ملاقات کردند. این چگونه امکان پذیر است اگر به صورت دراماتیک به قضیه نگاه کنیم اینها با همدیگر وحدت زمانی ندارند و این چند هزار سال با هم اختلاف زمانی دارند و حتی اگر به صورت تاریخی به آن نگاه کنیم از منظر تاریخیت چگونه ممکن است حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت رسول اکرم (ص ) با همدیگر از نظر تاریخیت در موقعیتی قرار بگیرد که آن نسبت قبل و بعد به اندازه ای به هم ریخته باشد که امکان ملاقات با همدیگر را پیدا کرده باشند. اینجا از چارچوب مقوله بندی های متعارف خارج شده ایم اینجا دیگر مقوله بندی متعارف وجود ندارد. این اتفاق در مورد اسکندر نمی افتد این اتفاق در مورد کریم خان زند نمی افتد اما در مورد شخصیت های مقدس که در یک موقعیت فراتر از آدم های متعارف هستند در سیره با آن مواجه هستیم. خب چه پاسخی به این سوال می توان داد. دو تا پاسخ افراطی به این سوال وجود دارد که فکر می کنم که از هر دو پاسخ افراطی فاصله بگیریم و دنبال پاسخ سومی باشیم. یک پاسخ افراطی به قضیه این است که این جعل است و اصلا چنین اتفاقی نمی افتد. یک پاسخ تفریطی به این مساله این است که در دنیای اعجاز دنیایی که به حوزه معصومین مربوط می شود همه نوع امکانی اتفاق می افتد. بنابراین گارد را باز می کنیم و این قدرت می رسیم که هر چیزی را که می شنویم بتوانیم باور کنیم. این نوع نگاه هم مضرات خود را به همراه دارد این نوع نگاه مشکلش این است که برای ما نوعی بی منطقی به همراه دارد. یک نوع عدم عقلانیت می آورد. وقتی ذهن ما عادت کند که از شرایط متعارف خارج شویم و قواعد شرایط متعارف را کنار گذاشتیم، هیچ قواعد دیگری را جایگزین نکنیم، من باز یادآوری کنم آن محدودیت های ذهن بشری در معرفتمان محدودیت های خاص خود را داریم وقتی که ما کلا گاردمان را باز می کنیم همه چیز برای ما قابل باور است، از آن لحظه به بعد ما ابزار های تفکری خودمان را آمپول فلج کننده زدیم و بهشون می گوییم دیگر کار نکنید وقتی می گویی کار نکنید آن موقع حتی اگر با جعلیاتی مواجه شویم آن جعلیات برای ما قابل باور خواهد بود مثلا فرض کنید ما با حدیث مفصلی مواجه هستیم در مورد مکالمات مراودات حتی نه مکالمات، یک جاهایی این مراودات خیلی دوستانه می شود بین ابلیس و حضرت یحیی بعد از ابلیس خوشمان می آید و ابلیس آنقدر که ما فکر می کردیم بد نیست چه ذهنی قادر است این داستان را باور کند. ذهنی که در مورد ائمه معصومین و پیامبر می گوید هر چیزی که شنیدی قابل باور است بنابراین کلا مقاومت خود را از دست می دهد. آیا ما می توانیم سیستمی را در مواجه با سیره داشته باشیم که در عین حال که تفاوت ها را می پذیرد در عین حال مطلقا به هر نوع قاعده ای را کنار نگذاریم و مثل کامپیوتر هیچ نوع آنتی ویروسی را ندارد و هر نوع خبر جعلی که بشنوند برایش قابل باور باشد این پرسشی است که دنبال آن هستیم. بحث من اینجا همین بود که در اخبار مربوط به سیره ما خیلی اوقات از چار چوب مقوله بندی های متعارف خارج می شویم و زمان معنای خود را از دست می دهد و دچار یک نوع زمان پریشی می شویم اما این زمان پریشی در قالب هیچ قاعده ای قابل فهم است. این سوال خیلی مهمی است که باید به آن جواب دهیم. مکان پریشی هم همینطور مثلا در قصص مربوط به ائمه و پیامبر شما مسائل جابجایی ها مکانی غیر عادی را زیاد می بینید مثلا حضرت سلیمان (ع) عزرائیل آمد و چپ نگاه کرد و معلوم شدکه اجلش نزدیک شد و بعد آن جابجایی به هندوستان و… این چگونه ما با این داستان کنار بیایم اگر از منظر دراماتیک به قضیه نگاه کنیم اصلا وحدت مکانی ندارد و اگر منظر تاریخی نگاه کنیم قبل و بعد ها هم اینجا در آن داستان به هم می ریزد اتفاقا عزرائیل کل تعجبش از همین بابت بود که آن موقع باید کجا می بودی و الان کجا هستید یعنی آن قبل و بعد ها از آن قاعده ای که ما می فهمیم پیروی نمی کند. اما آیا این می تواند از یک قاعده دیگری پیروی کند یا اینکه ما مطلقا بی قاعدگی به سر می بریم.